تبليغاتX
ندای پیداگوگ
اولین بلاگ انترنتی دیپارتمنت پیداگوژی پونحی روانشناسی و علوم تربیتی پوهنتون کابل
 زیبا ترین قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف
از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه
هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....
قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.
گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من
نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام.
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به
پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود

|+| نوشته شده توسط محصلین پیداگوژی در پنجشنبه 1388/04/11  |
 
به صحرا دیدن دریــــــا چه زیباست

                                         به شب مهتاب خوش سیما چه زیباست

شنیدم یوسف کنعان چنین گفت

                                        خدایـــا یوســـف زهــــرا چـه زیبــــاست

|+| نوشته شده توسط محصلین پیداگوژی در پنجشنبه 1387/12/29  |
 WHY DO WE NEED FRIEND

WHY DO WE NEED FRIEND

We need friends for many reasons,
all throughout the four seasons

 

CONTINUE.....

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محصلین پیداگوژی در جمعه 1386/08/04  |
 عشق

خطا ست که بیندیشیم عشق حاصل همراهی درازمدت و زناشویی طولانیست. عشق فرزند قرابت روح است واین وابستگی اگربه لحظه ای خلق نشود، به سال ها و حتی نسل ها موجود نخواهد شد.

(جبران خلیل جبران-بال های شکسته)

عشق در جهان بی دینان نیز همه را به خدا پرستی بر می انگیزد.

(ولتر-فرهنگ فلسفی)

محبت در بزد, محنت آواز داد, دست در عشق زدم, هر چه بادا باد.

(خواجه عبد الله انصاری-الهی نامه)

|+| نوشته شده توسط محصلین پیداگوژی در پنجشنبه 1386/08/03  |
 شهر دزدها
سرزميني بود كه همه ي مردمش دزد بودند.
شب ها هر كسي شاكليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار كه خانه ي خودش هم غارت شده باشد.
و چنين بود كه رابطه ي همه با هم خوب بود و كسي هم از قاعده نافرماني نمي كرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين كلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم كلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتكاراني بود كه مردم را غارت مي كرد و مردم هم فكري نداشتند جز كلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود كه زندگي بي هيچ كم و كاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.
ادامه دارد.............

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محصلین پیداگوژی در پنجشنبه 1386/07/19  |
 ماجرای عشق و دیوانگی....!

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند

 

ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيم ، مثل قايم باشک

 

ديوانگی ! فرياد زد:بلی قبول است، من چشم هایم را بند میکنم

 

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند

 

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

 

یک ... دو ... سه ...

ادامه دارد..........

 

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محصلین پیداگوژی در سه شنبه 1386/07/17  |
 
 
بالا